اما..
با اين همــــــــــــــه...!
تقصير من نبود
كه با اين همه...
با اين همه اميد قبولي در امتحان ساده تو رد شدم
اصلا نه تو نه من ! تقصير هيچكس نبود...
از خوبي تو بود
كه من بــــــــــد شدم...
واسم دعا كنيد...![]()
دوستون دارم........همين...........خدافظي...نيما!!!![]()
![]()
سؤال از اين قرار بود: نظر خودتان را راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟
و جالب اینکه كسي جوابي نداد
چون در آفريقا كسي نمي دانست 'غذا' يعني چه؟
در آسيا كسي نمي دانست 'نظر' يعني چه؟
در اروپاي شرقي كسي نمي دانست 'صادقانه' يعني چه؟
در اروپاي غربي كسي نمي دانست 'كمبود' يعني چه؟
و در آمريكا كسي نمي دانست 'ساير كشورها' يعني چه؟
خوبين همگي؟ما نبوديم خوش گذشت؟(هركي بگه آره يه تو سري طلبش)
خب ما اومديم با كولباري از...با كولباري از...با كولباري از يه چيزي اونش مهم نيست مهم اينه كه من اومدم
خب بزارين برم يه راست سر اصل مطلب كه چرا دير به دير مي آپيم....آقا جان حرفيه؟دوووست داريم اگرم
انتقادي داري تو نظرات بگو تا نظرتون رو حذف كنم
نه ولي جدا از شوخي شما بگو كي آپ كنيم وقتي بايد درست رو بخوني...مهمونيتو بري...سفرتو بري...جوراباتو
خودت بشوري....خب كي آپ كنم؟؟؟حالا امديم و ما يه روزي آپم كرديم...كي حوصله داره به اين همه وبلاگ
خبر بده!!!شما نامردا هم كه بايد بيان واستون فرش قرمز بندازن تا قدم رنجه بفرمائيد حتما...ما خير سرمون يه
وب زديم با نام قرارگاه تا يه قراراگاه باشه واسه دوستامون...شما ديگه چه جورشين كه به قرارگاه خودتون سر
نمي زنين!!!
خب پس مسئله ي دير آپ كردنا حل شد الان؟راستي من مسافرت بودم واسه همين اينگليش كامنت
گذاشتم...يه چيز ديگه هم اينكه انقدر غر نزنيد....الانم برم بخابم ديگه...باي باي
پسر و عروس از اين كثيف كاري پيرمرد ناراحت شدند:بايد درباره پدربزرگ كاري بكنيم،وگرنه تمام خانه را به هم مي ريزد.آنها يك ميز كوچك در گوشه اتاق قرار دادند و پدر بزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد.بعد از اينكه يك بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شكست،ديگر مجبور بود غذايش را در كاسه ي چوبي بخورد.هر وقت هم خانواده او را سرزنش مي كردند ، پدربزرگ فقط اشك مي ريخت و هيچ نمي گفت.
يك روز عصر،قبل از شام،پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد كه داشت با چند تكه چوب بازي مي كرد. پدر رو به او كرد وگفت: پسرم داري چي درست مي كني؟پسر با شيرين زباني گفت:دارم براي تو و مامان كاسه هاي چوبي درست مي كنم كه وقتي پير شديد،در آنها غذا بخوريد!و تبسمي كرد و به كارش ادامه داد.
از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يك ميز غذا خوردند...
دست مزن!چشم،ببستم دو دست
راه مرو!چشم،دو پایم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن!چشم ببستم دهن
هیچ نفهم!این سخن عنوان مکن
خواهش نا فهمی انسان مکن
لال شوم،کور شوم،کر شوم
لیک محال است که من خر شوم !!

انگار همین دیروز بود که با دوست گلم،تصمیم گرفتیم یه وبلاگ بسازیم و ...!
اولاش خیلی ذوق داشتیم و هر روز آپ میکردیم
ولی به مرور رسید به دو روز یه بار،سه روز یه بار،هفته ای یه بار و...
این آخریا هم که ماهی یه بار...!(ولی قول میدیم اینجوری نمونه...)
در هر حال...
یه سال به سرعت برق و باد گذشت...
ما موندیمو قرارگاهی برای دوستی !!!
...قرارگاه،تولدت مبارک...![]()
![]()
اگه این چندوقته ما نیستیم مارو ببخشید باور کنید خیلی کارامون زیاد شده و دیگه واسه ی رسیدگی به
وبلاگ وقت زیادی نداریم ولی بازم از اینکه سر میزنید و با نظراتتون خوش حالمون می کنید متشکرم
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد
داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به
امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین...!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش
كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی...
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین
درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!
و این است فرق عشق و ازدواج
در شهری دورافتاده خانواده ی فقیزی زندگی می کردند.پدر خانواده از اینکه دختر ۵ ساله اش مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود٬ناراحت بود چون همان مقدار پول هم به سختی بدست می آمد.
دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آنرا زیر درخت کریسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد٬دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت:بابا٬این هدیه من است.
پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آنرا باز کرد.
داخل جعبه خالی بود !!!
پدر با عصبانیت فریاد زد:مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟
اشک از چشمان دختر سرازیر شد و با اندوه گفت:بابا جون٬من پول نداشتم ولی درعوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم.
چهره پدر از شرمندگی سرخ شد٬دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق در بوسه کرد...
In The Name Of God
روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) مصادف با ۲۵ بهمنماه (۱۴ فوریه) در
بعضی فرهنگها روز ابراز عشق است.
این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین به صورت ناشناس انجام میشود.
سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای
.کاتولیک برگزار میشد، باز میگردد
برخی بر آنند که والنتین فراتر از سنتی غربی است که پیش از این در بسیاری
کشورهای جهان موجود بودهاست. در کشور چین، روزی مشابه والنتین موجود است
که تحت عنوان «شب هفت ها» نامیده میشود. برابر با افسانهای چینی، پسر
گاوچران و دختر بافنده، در هفتمین روز هفتمین ماه از تقویم قمری در آسمان با
یکدیگر ملاقات کردند. آخرین «شب ِ هفتها» در ۳۰ اوت۲۰۰۶ بود. روایتی دیگر از این
روز با اندکی تفاوت نسبت به چین، در ژاپن نیز موجود است که از آن به عنوان
«تاناباتا» یاد میگردد و برابر با هفتم ژوئیه تقویم خورشیدیست. در کشور مصر، روز
عشق دیگری موجود است که برابر با ۴ نوامبر هر سال است. در کره جنوبی، در۱۱
دسامبر هرسال، روزی تحت عنوان «روز پـِپـِرو» موجود است که در آن زوجهای جوان
هدایایی به یکدیگر تقدیم میکنند.
این به نوعی تاریخچه ی ولنتاین بود...ولی از من به شما نصیحت بیشتر از این وقتتونو
تویه نت هدر ندهید...!پاشید برید بیرون با معشوقتون لاو بترکونید
آدم تو همچین روزی هم مگه میشه تو خونه بگیره بشینه...؟!
راستی نظر خواهی رو غیر فعال میزارم
ولنتاینتون هم مبارک
VALENTINE
V = Victor Of Love
A = Adoring u
L =Love u
E = Every Thing 4u
N= Need u
T= Thinking Of u
i = i Miss u
N= Nothing But u
E=Enjoy From VALENTINE



